اعترافات؟؟؟
* اعتراف می کنم که بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا....
منم زیر یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!
* اعتراف می کنم دو هفته قبل داشتم می رفتم جلسه، خیلی عجله داشتم،
بهترین کت و شلوارم رو پوشیده بودم.
وقتی از جلسه برگشتم خونه و درست دم در بود که فهمیدم همه این مدت با دمپایی بودم!
* اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی،
خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم.
وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی!
گفتم: چرا، هر چی به او عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟
گفت: چون هفته قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن.
الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:59 توسط سعید...
|
سلام من سعیدم 17سالمه ممنونم که به وبم اومدین