اعتراف می کنم که بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا....
 
منم زیر یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا، جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!


* اعتراف می کنم دو هفته قبل داشتم می رفتم جلسه، خیلی عجله داشتم،
 
بهترین کت و شلوارم رو پوشیده بودم.
 
وقتی از جلسه برگشتم خونه و درست دم در بود که فهمیدم همه این مدت با دمپایی بودم!


* اعتراف می کنم یه بار داشتم پشت سر یه بنده خدایی حرف می زدم توی یه جمعی،
 
خیلی از دستش عصبانی بودم. یه کم هم غیرمنصفانه و البته بی ادبانه حرف زدم.
 
وقتی حرفم تموم شد یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نمیخوای بهش بگی!
 
گفتم: چرا، هر چی به او عوضی بگم حقشه اما همین بسشه، چطور مگه؟
 
گفت: چون هفته قبل اومده خواستگاری خواهرم و عقد کردن.
 
الان تقریبا هر شب می بینمش، گفتم پیغامی داری بهش برسونم...